بـــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــم الـــــــــلــــــــــه الـــــــــــــــرحـــــــمــــــــــــــن الــــــرحیـــــــــــم
¸.¤°´¯`°¤ .¸آموزش هک¸.¤°´¯`°¤ .¸
نامه ی عاشقانه یک فرد به یک دختر
محبت شدیدی كه سابقاً به تو ابراز می كردم
دروغ وبی اساس بودودرحقیقت فكر من به تو
روزبه روز زیادتر می شودوهرچه تورابشناسم
سستی ووقاحت تو بیشتر درنظرم آشكار می شود
درقلب خوداحساس می كنم كه ناچار باید
از تو دور باشم وهیچ وقت فكر نكرده بودم كه
شریك زندگی تو باشم زیرا ملاقاتی كه اخیراً با تو كردم
طبیعت زشت وروح پلیدت را بر من آشكار ساخت و
بسیاری از اخلاق وصفات تو را به من شناساندومسلماً
خشونت طبع وتند خویی تو مرا بدبخت خواهد كرد
اگر ازدواج ما سر بگیرد من همه ی عمر خود را با
پریشانی وسرگردانی خواهم گذراندولی بدون تو عمرم رادر
خوشبختی سر خواهم كردودرنظر داشته باش كه روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شدونفرت ودشمنی من همیشه
متوجه توست این نكته را كاملاً بدان ودر نظر داشته باش
ومخصوصاً انتظاری كه ازتودارم این است كه مطمئن باشی وباوركنی
كه من این نامه را از روی قلبم می نویسم وچقدر تاسف می خورم اگر
بازهم درصدددوستی بامن برآیی ومزاحم من شوی ضمناًخواهش میكنم
از جواب به این نامه خودداری كنی زیرا نامه ی تو خیلی
مزخرف می باشدونمی توان گفت
با لطف وطراوت است به طور قطع بدان كه همیشه
دشمن تو هستم وازتو به شدت متنفرم وهیچ وقت نمی توانم تصور كنم
دوست صمیمی ووفادارتو هستم وبه توومحبت تو دلبسته ام
اگر می خواهی به محبت واقعی من نسبت به خودت پی ببری
این نامه راازاول یك خط در میان وبا دقت بخوان.

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشهای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود هایو هو می کرد و با آن شور بیپایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکیبرخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چهکس دیوار چینها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میگشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم نالهآسا گفت
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست.پس ۲ ضرب در ۲ هم چهار نیست

میخوام تورو ببینم برای آخرین بار
بعدش واسه همیشه بگم خدا نگهدار
باور کن ای عزیزم قصده گله ندارم
فقط میخوام یه روزو بیاده تو بیارم
یادته اون قناری فال گرفت برامون
گفت که بهم میرسیم جفته ستاره هامون
یادت میاد میگفتی به آرزوم رسیدم
برای زندگیمون چه نقشه ها کشیدم
نوشته بود تو فالت ماله منی همیشه
رفتی با عشق دیگه نه باورم نمیشه
این حرف آخره من میخوام یادت بمونه
فردا و فردا ها رو فقط خدا میدونه
قسمت نبود من و تو شریک لحظه هاشیم
قسمته ما همین بود از همدیگه جدا شیم
از عشقمون میمونه همین یه فاله پاره
برو خدا به همرات این رسمه روزگاره



زندگی ام ساکت است جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم
هوس دیدن مردم را ندارمو احساس می کنم که درانتظار چیز تازه و
غریبیهستمکه بخش ناسوخته روحم را بسوزاندمی خواهم بیشتر
بنویسم اما نمی توانم کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را
فراگرفته است
ای کاش می توانستم سرم
را روی
شانه هایت بگذارم
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچکس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعر مرا از بر نکرد
هیچ کس معنای آزادی نگفت
در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس دمساز و همراهم نشد
هیچ کس جز من چنین مجنون نبود
در کلاس عاشقی دلخون نبود
هیچ کس دردی نکرد از من دوا
جز خدای من٬ خدای من٬ خدای من
